ابوالفضلابوالفضل، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 17 روز سن داره

پسمل مامانی و بابایی

خونه ی عشقت

یه روز خاله منا که معلوم بود خیلی دلش برات تنگ شده بغلت کرد، تو هم انگاری دلت تنگ شده بود، برعکس بقیه ی مواقع خیلی قشنگ رفتی بغلش، به خاله چسبیدی که واقعا بعید بود، بعد خاله یه شعر همون موقع برات سرود و گفت : سرت و بذار اینجا بزن به پشت من... این قضیه شده بود یه حالت رمز بین تو و خاله منا، بعدها با اصرارهای خاله مریم بر این امر، با خاله مریم هم این حرکت و اجرا کردی، و اما جدیدا با دایی وحید... باوجود کلی اسباب بازی خونه ی مامان جون، باز با این قابلمه ها که معلوم نیست از کدوم کابینت در میاری بازی می کنی و کلی تو این خونه ی عشقت بهت خوش می گذره...   ...
25 بهمن 1391

یک روز خوب

به مناسبت ورود عمه به خاک میهن،یه مهمونیه کوچولو داشتیم خونه ی مامان جون، خیلی شب خوبی بود و خیلی خوش گذشت،به پسری که از همه بیشتر... تی شرت سوغاتیه عموحافظ از مشهد بلوز شلوار سوغاتیه عمه سلیمه از آلمان محبت دایی و خواهر زاده هنگام شام خوردن بابا و پسری مشغول تمرین ...
22 بهمن 1391

مرد شدی دیگه

مرد شدی دیگه، دوست داری با مردها باشی، حالا مامان بیا بهم بگو چند چند شدن؟ بغل دایی وحید در حال تفکر... ...
19 بهمن 1391

تو که چشمات

تو که چشمات خیلی قشنگه، رنگ چشمات خیلی عجیبه ... تو که این همه نگاهت واسه چشمام گرمو نجیبه... ...
19 بهمن 1391

از اون دوشنبه تا این دوشنبه

٢شنبه هفته پیش بعد از مدتی مریض داری، رفتیم خونه ی خاله منا، و چقدر هم مزه داد، بعد از مدتها دخترداییهام و نوه های داییمو دیدم و بهم چسبید، الهام جون نوه ی داییم هم بهت این هدایای خوشگل و داد... اینم بخش خوشمزه ی خونه ی خاله منا شب هم مادرجون و عموها اومدن خونمون... 3شنبه میلاد پیامبر، بابا رفت سرکار، از صورتت دونه زدن شروع شد، ظهر کمر و شکمت هم دونه زد، داشتم دق می کردم، کلی گریه کردم، بابا هم کار داشت، خلاصه عصری خودشو رسوند خونه، روز تعطیل بود و دکترت هم که نبود، تصمیم گرفتیم تا فرداش صبر کنیم بعد ببریمت دکتر، که خدا رو شکر چهارشنبه هیچ اثری از دونه نبود، نمی دونم بدنت ضعیف شده ب...
19 بهمن 1391

هجده ماهه

عزیز دل مامان، هجده ماهه که کنارمونی، هجده ماهه که به زندگیمون شیرینی دادی، هجده ماهگیت مبارک... دیروز واکسن هجده ماهگیتو زدیم، با خاله منا رفتیم، الان هم خونه ی مامان جونیم، دیشب کمی تب کردی، ولی الان خیلی خوبی... بالاخره کابوس واکسن یک سال و نیمی تموم شد... ...
19 بهمن 1391